تبليغاتX
عاشق زندگی

عاشق زندگی

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش
دارید ایجاد کنید

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم....براي هميشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 18:38 توسط میثم |

               منجمان عکس هايي محو از دو « ابرنواختر »  را که کهن ترين و دورافتاده ترين ابرنواخترهاي کشف شده تا امروز هستند منتشر كردند.

به گزارش ايسنا، وقتي سوخت اتمي ستارگان عظيم عملا به اتمام رسيد منفجر مي شوند که به آن ابرنواختر مي گويند. اين تحول باعث پراکنده شدن بخش اعظم مواد موجود در ستاره در فضا مي شود.

دانشمندان در نشريه علمي «نيچر» توضيح داده اند که چگونه تصاوير اين ستارگان منفجر شده را از طريق رصد يک کهکشان در دوره‌يي پنج ساله به دست آورده اند.

اين دو ابرنواختر که 11 ميليارد سال قبل روي داده اند دورافتاده ترين ابرنواخترهايي هستند که تاکنون کشف مي شوند.

مارک ساليوان، منجم دانشگاه آکسفورد در بريتانيا كه يکي از نويسندگان مقاله در نيچر است، توضيح داد که اين ستارگان حدود دو و نيم ميليارد سال بعد از "انفجار بزرگ" (Big Bang) منفجر شدند.

به گفته وي، عمر کيهان هم اکنون 13 و نيم ميليارد سال است.

تيم محققان داده هاي خود را با استفاده از تلسکوپ کانادا-فرانسه-هاوائي در کوه مونا در جزاير هاوائي تهيه کرد.

نور محو رسيده از اين انفجارهاي عظيم براي چندين ماه قابل رؤيت بود؛ بنابراين، دانشمندان توانستند نور آن را از نور کهکشاني که در آن قرار داشتند منفک کنند.

دکتر ساليوان گفت: «ما دنبال چيزهايي مي گشتيم که امسال آنجا هست اما سال بعد ناپديد شده است.»

وي افزود: «عکسي از يک کهکشان را مي بينيد که ابرنواختري در آن روي داده است. وقتي داده هاي دو سال را از هم کم مي کنيد، کهکشان ناپديد مي شود، زيرا تغييري نسبت به سال اول نکرده است؛ بنابراين تنها آن چيزهايي که تغيير کرده به جا مي ماند که در اين مورد ابرنواختر است.»

دکتر ساليوان گفت که اين تکنيک تازه امکانات هيجان انگيزي براي پژوهش هاي آينده ايجاد مي کند.

وي به بي بي سي گفت: «ما نشان داده ايم که اين راه يافتن دورافتاده ترين انفجارهاي کيهاني است.»

ابرنواخترهاي کهن مي توانند سرنخ هاي مهمي درباره تولد کيهان به دست دهند.

جف کوک از دانشگاه ايالتي کاليفرنيا در ارواين که در اين مطالعه شرکت داشت گفت: «عناصري مانند آهن، کلسيم و نيکل در اين ستارگان عظيم توليد مي شوند

«اين ستارگان در جريان انفجار پايان عمر، اين مواد را به فضا مي فرستند و محيط را "آلوده" مي کنند. اين مواد سپس سرد شده که مي تواند باعث ايجاد ستارگان بازيافتي شود؛ به علاوه ديسک مواد دور آنها نيز مي‌تواند به تشکيل سيارات منجر مي شود.»

دکتر کوک گفت که اين اکتشافات تازه به منجمان کمک خواهد کرد درک کنند که اين فرآيند دقيقا چگونه کار مي‌کند.

«به علاوه شيوه تازه اي که اينجا استفاده کرده ايم به ما امکان مي دهد تا 12 و نيم ميليارد سال قبل را ببينيم تا شاهد برخي از اولين ستارگاني که وجود داشتند باشيم.»

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 14:21 توسط میثم |

آیا در حال حاضر از زندگیتان ناراضی هستید؟ نمی توانید شغلتان را تحمل کنید؟ آیا صبح که از خواب بیدار می شوید آرزو می کنید که ای کاش هرگز بیدار نمی شدید؟ اگر جوابتان مثبت است این وظیفه را به عهده دارید که تاسف خوردن را کنار بگذارید و خودتان را باور کنید و به رویاها و خواسته های خود دست یابید. این زندگی شماست! و شما خود سرنوشت تان را رقم می زنید! همه ما در زندگی انتخاب های اشتباهی داشته ایم و همه با گرفتاری ها و ناملایمات زیادی روبه رو بوده ایم. اما آن چه یک بازنده را از برنده جدا می سازد چیز واقعا ساده ای است به نام نگرش و دیدگاه.

اگر نسبت به خودتان احساس تاسف دارید پس زندگیتان به سوی وضعیت اسفبار و غیر قابل تحملی می رود. از سوی دیگر اگر دیدگاه شما نسبت به زندگی مثبت، جدی و مصمم باشد در نتیجه شما خوشبخت، مسرور و موفق زندگی خواهید کرد.

به زندگی افراد موفق نگاه کنید، آیا تصور نمی کنید که دیدگاه آنان تاثیر بسزایی در موفقیتشان داشته است؟ سال 1999 بدترین سال زندگیم بود و من مجبور بودم چهار عمل جراحی در فاصله زمانی 6 ماه انجام دهم. بدین ترتیب نمی توانستم برای یک سال تمام آموزش دهم. برای خودم متاسف بودم و به شدت احساس تنهایی و افسردگی می کردم. زندگیم بی ارزش، ناخوشایند و سخت شده بود اما با داشتن چنین دیدگاه منفی و احساس تاسف داشتن نسبت به خودم، آن را خیلی سخت تر کردم تا این که تصمیم گرفتم دیدگاهم را تغییر دهم و افسردگی را از خود دور سازم. برای داشتن بدنی سالم لازم است ماهیچه هایمان را با غذاهای مغذی تقویت کنیم و برای داشتن زندگی توام با نشاط، سرور و موفقیت باید ذهن خود را با افکار مغذی تقویت نماییم. و این همان کاری است که من شروع کردم و پس از آن زندگی ام رو به بهبودی گذاشت. من هرنوع عذر و بهانه را کنار گذاشتم و دیگر نسبت به خودم احساس تاسف نداشتم. سعی کردم خود را باور کنم و این خودباوری تحول زیادی در زندگی ام ایجاد کرد. اکنون آماده ام که هر روز فرصت هایی را به دست آورم و به بهترین وجه از آن استفاده کنم. من جدی، مصمم و سرشار از ایمان هستم. هر روز موفقیتی به دست می آورم که همیشه در رویاهایم بود.

به این ترتیب برای کسب موفقیت به یک فرمول اثبات شده دست یافتم و حال آن را در اختیار شما هم می گذارم تا بتوانید زندگیتان را متحول کنید. اگر احساس می کنید با نشاط هستید، خوشحالم، پس این فرمول برای شما کاربرد عملی ندارد. اما اگر دیدگاه شما دیدگاه سالم و مثبتی نیست در نتیجه فرمول موفقیت من، برای شما مناسب است و کاربرد عملی و مثبتی خواهد داشت.

موفقیت = ایمان + اراده + تلاش

مهم نیست که در زندگی چه می خواهید، شما باید در هر کاری تلاش کنید.هیچ چیز در زندگی به آسانی به دست نمی آید و اگر همه، زندگی با نشاط و موفقی داشته باشند دیگر ارزش زندگی و معنی موفقیت مصداق و جایگاهی نخواهد داشت. باید مصمم و با اراده باشید و با عزم راسخ، بر ناملایماتی که خود را وارد زندگی شما می کنند، غلبه کنید و آخرین مرحله و مهم ترین آن ایمان است. باید به خودتان ایمان داشته باشید. ایمان به این که تمام سخت کوشی ها و تلاش های شما نتیجه بخش خواهند بود. اگر این فرمول را عملی کنید در نهایت موفقیت به دنبال آن خواهد آمد.همه ما در طول زندگی فقط یکبار فرصت داریم که از زندگی خود به بهترین نحو و کامل ترین وجه استفاده کنیم. وقتی بمیریم دیگر هرگز به روی زمین باز نمی گردیم. تصور نمی کنید که نسبت به خودتان این تعهد اخلاقی را دارید که بیشترین بهره را از زندگی ببرید. شما شایسته و سزاوار هستید که با نشاط و خوشبخت زندگی کنید، اما فقط خودتان می توانید این تصمیم را بگیرید. خود را باور کنید و به خواسته ها و رویاهای خود دست یابید. طفره رفتن و امروز و فردا کردن را کنار بگذارید! هم اکنون اقدام کنید. نگویید خیلی دیر شده است یا دیگر پیر شده ام. هرگز دیر نیست تا زمانی که واقعا با شکست مواجه شوید.

آیا می خواهید وقتی به سن 90 سالگی می رسید، خاطرات خوش گذشته زندگی طولانی خود را به یاد بیاورید و در آن باره صحبت کنید. آیا قادر خواهید بود بگویید، من نسبت به خودم احساس غرور می کنم، در طول زندگی ام سخت تلاش کردم و به هر چیزی که می خواستم دست یافتم. یا شاید میخواهید در آن زمان احساس تاسف کنید و آرزو کنید ای کاش می توانستم زندگی ام را از نو شروع کنم. نگذارید چنین اتفاقی بیفتد. بدون هیچ دلیل تراشی و عذر و بهانه ای می توانید همین حالا اقدام کنید. به خواسته هایتان دست یابید و هرگز تسلیم نشوید مهم نیست که چقدر سخت به نظر آید، چون من به شما می گویم که دست یابی به رویاها به طور یقین آسان نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 15:4 توسط میثم |

 

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد.
در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.
دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است
و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك.
اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند،
نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند.
دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود.
هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت و توان داشته باشد.
دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.
استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند.
رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود.
دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند
و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد.
استاديوم سراپا تشويق شد.
فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي
از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم
جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند.
اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.
نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال
دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند.
در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند،
از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند.
به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است.
داوران و مسئولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان
را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما....
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند
گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده.
همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند.
دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند.
از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است
دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده،
لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت
و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود.
نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد
ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد.
چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند
ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد.
داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند.
جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند.
جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد.
خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند
و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود!
جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار،
همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري
با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟
خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود،
با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم
شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند
و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.
40يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود
و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد
و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند.
شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند
وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت.
نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد.
خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است
انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود.
مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد.

جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود.
او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است.
به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران
به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند.
او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند،
اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد
تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت.
فرداي مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه
به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود،
چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟
ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!"
و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:

" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم،
مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد.
حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟

بقیه اینگونه سوالات را درباره این داستان به ذهن خودتان میسپاريم...



یاحق...

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:34 توسط میثم |

 

عمیق ترین  انگیزه برای مردن ، نبودن دلی که در آن خانه ی برای خود با پلاک عشق بنا کرد. ولی هر دلی لایق بنا کردن خانه عشق را ندارد پس برای پیداکردن خانه دل باید مایه از خود گذاشت .  تا مشعوق همانند خار که از گل مراقبت می کند از بلایی روزگار از خانه تو محافظت کند

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 9:5 توسط میثم |

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از آن گناهی نیست

"حافظ"

 

در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"
راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."
روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"
راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."


پير و مرادم مي گويد :

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 7:11 توسط میثم |

هنگامی صفر دارای ارزش و اهمیت می شود که عدد یک در کنار آن قرار بگیرد
دنیا تماما" صفر است و تنها خداست که دارای ارزش و اهمیت است
وبه خاطر ارزش و اهمیت اوست که هر چیز دیگری ارزشمند جلوه می کند

"ساتیا سایی بابا"

گل آفتابگردان روبه نور می چرخد و آدمی رو به خدا


ما همه آفتابگردانیم اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگران نیست
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می كردم كه خورشید كوچكی بود
در زمین كه هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می كارد مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را می داند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید كاری ندارد.
او همه زندگیش را وقف نور می كند.
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نـــــــــور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.
 
آفتابگردان گفت:
روزی كه آفتابگردان به آفتاب پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی؛
دیگر ((تویی)) نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می كنم.
تو فاصله ها را چگونه پر می كنی؟
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.
تب داشت و عاشق بود خدا حافظی كردم داشتم می رفتم كه نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد .

نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 1:2 توسط میثم |

سلامي دوباره به تمامي دوستاي گلم

 

امروز داشتم ميلم رو چك مي كردم يهو چشمم افتاد به يك ميل از طرف يك ناشناس مضمونش خيلي جالبه بخونيد نظر هم بديد

 

دوست گرامي سلام

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید . این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید

هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد...

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:49 توسط میثم |

 

از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم

 از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم

از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم

 از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل آدما نميترسيم

 از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 13:26 توسط میثم |

سلام مطلبي رو خوندم گفتم جالبه بقيه دوستان هم بخونند .
 
برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد ، چون بر این باورند که : یا راهی
 
خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت .  بسیاری در پیچ وخم یک راه
 
مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند : ما چرا ناتوان از ادامه راهیم .
 
بدانها باید گفت می دانی در کجا مانده ای؟ همانجای که خود را پرمایه
 
دانسته ای.
 

 
 
دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا"
 
می کنند.آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن
 
هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند.
 

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 11:38 توسط میثم |

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ۱۳۰۰ تا سلام

همه منو ببخشید من دوباره اومدم

حدودا نزدیک یک سال می شه که آپ نکردم قول می دو تا آخرش با شما باشم 

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 11:5 توسط میثم |

سالک واقعی ، کسی نیست که شاگردان بسیاری دارد
بلکه کسی ست که سالک بیشتری تربیت میکند.

رهبر واقعی ، کسی نیست که بیشترین طرفدار را دارد
بلکه کسی ست که بیشترین رهبرها را بوجود می اورد .

معلم واقعی ، کسی نیست که بالاترین دانش را دارد
بلکه کسی ست که سبب میشود بیشترین نفرات ، دانش کسب کنند .

و خدای منان دوست ندارد بیشترین بنده را داشته باشد
بلکه دوست دارد بندگانش در تعدادی هر چه بالاتر و بی شمارتر خدای گونه رفتار و عمل کنند .

چون این ، هم هدف و هم جلال ایزدی ست که بندگانش نه در تعداد بیشمار باشند
و نه اینکه خداوند را به عنوان چیز غیر قابل دسترس تلقی کنند
بلکه به عنوان آن چه که نمی توان از او دوری جست بشناسند.

"نیل دونالد والش"

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:36 توسط میثم |

درس معلم گر بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد
و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت
که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست.
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت.
مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود
به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت،
با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود
و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت
به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد
تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است.
تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند
ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است
دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:
"مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند
 ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد.
اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد.
دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که
دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند.
هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود،
بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد.
وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود
و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد
و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد
و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد
تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت:
"خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى،
داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد.
از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم،
به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت
و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد.
هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد.
به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد
و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد،
 امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد.
او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است.
و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود
با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
 دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که
خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد.
اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته
به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است.
باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.
امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود:

"دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد.
تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند.
او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون
خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا،
در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟
او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن،
يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر
در آغوش فشرد و در گوشش گفت:
"خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم.
به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم.
و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد:
"تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم.
من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."

بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته
پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

 

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 13:5 توسط میثم |

زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن.
سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.

"خشایار"

 
"جورج" و " ديويد " دو دوست بودند كه با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند و "جورج " از روي خشم، برصورت "ديويد"سيلي زد.
"ديويد"سخت آزرده شد ولي بدون اينكه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت :
امروز "جورج" بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد.
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.
تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند.
ناگهان "ديويد" كه سيلي خورده بود ، لغزيد ودر بركه افتاد.
نزديك بود غرق شود كه "جورج" به كمكش شتافت واو را نجات داد.
"ديويد" بعد ازآنكه ازغرق شدن نجات يافت، برروي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد :
امروز "جورج" بهترين دوستم، جان مرا نجات داد.
اما "جورج" با تعجب ازاو پرسيد :
بعد ازآنكه من با سيلي تو را آزردم ، تو آن جمله را روي شنهاي صحرا نوشتي
ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني !
"ديويد" لبخندي زد و گفت : وقتي كسي ما را آزار مي دهد،
بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را پاك كنند
ولي وقتي كسي محبتي درحق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم
تاهيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 13:3 توسط میثم |

دوستای گلم من تا ۲۵  

 بهمن نمی تونم آپ کنم

ببخشید

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 16:38 توسط میثم |

بعضی وبلاگا کم کم دیر  دیر   آپ میشن

کم  کم    بازدید   کننده هاش کم میشن

کم کم اون دوستای قدیمی  میرن و هیچکس نمیاد

 

بعضی آدم ها هم کم کم تنها میشن

کم کم  بازدید کننده هاشون  کم میشه

کم کم دوستای ...

 

 

 

 

 

هر سال توی این روز اون دوستای قدیمی که رفتن

میومدن میگفتن

تولدت مبارک

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 10:4 توسط میثم |

ریشه ی کریسمس ، از یلداست

ریشه ی کریسمس از یلداست

شب زایش مهر، ریشه ی کریسمس

« شب چله » یا « شب یلدا » جشنی است با پیشینه ای به درازای دست کم هفت هزار سال. این جشن همچون نوروز, سیزده به در و مهرگان... پس از یورش و شکست ایرانیان از مقدونیان, مغولها و تُرکان ، همچنان پابرجا مانده و هر سال در سَراسَر خانه های ایرانیان برپا می گردد.

 

 واژه ی «یلدا» یک واژه ی سریانی –از گویش های آرامی در شمال میانرودان به معنای زایش و زادروز- است. چرا که این جشن, جشن زایش و رو به فزونی گذاردن خورشید/مهر/میترا است.

 

دست کم هفت هزار سال پیش نیاکان ما, به دانش گاهشُماری دست یافته و دریافته بودند که واپَسین شب آذرماه و نخستین شب زمستان, بُلندترین شب سال است. در بخشی از شاهنامه ی فردوسی می خوانیم:

 

                     نَباشد بَهار و زمستان پَدید                                                           نَیارَند هِنگام ِ رامِش نَوید

 

از این بیت می توان پی برد که، در سرزمین های دیگر جز ایران, آغاز فصل ها را نمی دانستند، ولی ایرانیان در آن زمان به این دانش دست یافته بودند. جشن های ماهیانه و اصیل ایرانی, جشنهایی هستند که برپایه ی گاهشماری خورشیدی برگزار می گردند.

ریشه ی کریسمس از یلداست

می دانیم که ایرانیان از دیرباز آیین های خود را همراه با شادی و روشنایی برگزار می کردند. آیین هایی که همواره در کانون گرم خانواده برگزار می شود و به دور از هر گونه کَژرَوی و فِساد است. به همین اَنگیزه است که ایرانیان درازترین شب سال –یعنی شب چله- را به همراه خانواده و بیشتر در کنار بزرگ خانواده بیدار نشسته تا سر برآوردن خورشید و روشنایی را نظاره گر باشند. در این شب بیدار ماندن و روشن نگه داشتن خانه نمادیست از یاری به روشنایی/خورشید در برابر تاریکی ها و پلیدی ها, تا سر برآوردن خورشید و رسیدن روز.

 

ایرانیان همواره به صِفَتهایی چون راستگویی, دلیری و سَروَری خواهی پُرآوازه بودند. در اندیشه ی ایرانی اَهریمن سرچشمه ی هر گونه پَلیدی و تاریکی و دروغ است. در اندیشه ی ایرانی دروغ ریختاری دیو گونه به خود می گیرد و سَرراست برابر با یک دیو شناسانده می شود.

 

در مهریَشت اَوستا می خوانیم:

«مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می نگرد تا دروغی نگوید.»

 

در اردیبهشت یَشت آمده است:

«دروغ باید تباه گردد،دروغ باید سرنگون شود،دروغ باید نابود گردد و در جهان مادی باید راستی بر دروغ چیره شود.»

 

یا برای نمونه داریوش در سَنگ نِبِشتِه یِ خود از خداوند می خواهد که کشور ایران را از سه چیز یعنی «دروغ, خُشکسالی و دُشمن» دور نگه داشته و پاسداری نماید. یا در سنگ نبشته ی بیستون خود یکی از گناهان بزرگ شورشیان را دروغ گویی ایشان بازمی شناساند. 

 

آیین مهر در زمان سه تِکه شدن آریایی ها و مهاجرت بخشی از آریایی ها به اروپا به همراه آنها به اروپا نیز کشیده شد. در روم باستان نیز ژولیان یکی از پادشاهان رومی به این دین گروید. همچنین امپراتورانی چون کومودوس (???-‏???م.)، سپتیمیوس سوروس (???-‏???)، کاراکالا (???-‏???) و جولیان پُرآوازه به جولیان مرتد، و نیز بسیاری از سربازان و افسران روم، سَخت پیرو این آیین بودند و در رم، بریتانیا (در پی هجوم روم به سال ?? م.)، و کِناره‌های رود راین، دانوب و فُرات، کِنیسه‌ها و نیایشگاه های پُرشماری برای میترا بر پا داشتند. آنها سالها جشن زادروز مهر و شب چله را جشن می گرفتند و آن را آغاز سال می دانستند. حتی پس از گسترش دین تَرسایی(مسیحیت)در اروپا نیز این شب وَرجاوَندی خود را نِگه داشت و با زادروز حضرت مسیح یگانه گشت.

 

روز وَرجاوَند اروپاییان یعنی سان+دی به معنای روز خورشید، یا آراستن درخت سَروی با دو رِشته ی نوار سیمین و زَرین به دست ایرانیان در گذشته، و یا نشانه های فراوان دیگر, هَمگی نِشان از هُنایش(تاثیر گذاری) آیین مهر بر اروپا و غرب دارد و در واقع ریشه ی کریسمس را به جشن شب چله ی ایرانی پیوند می دهد.

 

سنایی در این باره مــــــی‌گـــــــوید:

به صاحب‌دولتی پیونــد اگر نامـی همی جویــی 

                                             که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

معزی نیز در وصف عیسی می‌گوید:

 

                       تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است                   تو شمع فروزنـده و گیتــی شب یلــدا

 

سیف اسفرنگی تأکید می‌ورزد که یلدا شهرت و آواز? خود را از نام مسیح دارد:

 

                      سخنم بلند‌نام از سخن تو گشت و شایـد                          که درازنامی از نام مسیح یافت یلـــــدا

 

برگرفته شده از تارنگار – با تلخیص -  نویسنده کوروش محسنی

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 14:19 توسط میثم |

 

آيامي دانيدهايي در مورد ايرانيان!!!!


آيا مي دانيد:اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه سكه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني
آيا مي دانيد:اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز
آيا ميدانيد:اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودن
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند
آيا مي دانيد:اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند
آيا مي دانيد:كلمه شاهراه از راهي كه كورش كبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است
آيا مي دانيد:كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد
آيا مي دانيد:كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد
آيا مي دانيد:اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد
آيا مي دانيد:ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد
آيا مي دانيد:اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد
آيا مي دانيد:كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينكه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود
آيا مي دانيد:داريوش كبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد
آيا مي دانيد:داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا مي دانيد:داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد
آيا مي دانيد:داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا مي دانيد:داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت
آيا مي دانيد:اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و كل ساخت كاخ ?? سال به طول انجاميد
آيا مي دانيد:داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند
آيا مي دانيد:داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است
آيا مي دانيد:تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي دني تون بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است
آيا مي دانيد:داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند
آيا مي دانيد:داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد
آيا مي دانيد:اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد
آيا مي دانيد:داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد
آيا مي دانيد:فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد
آيا مي دانيد:در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت
داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد:من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..
ياد آنان گرامي . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 7:54 توسط میثم |

با عرض سلام و تبریک ولادت امام علی النقی و عید غدیر و سال نو میلادی

 

با عرض معذرت من چند وقتی نبودم

 

ببخشیدا

 

من ازفردا آپ می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 13:27 توسط میثم |

حرف هایت را به من بگو

ارتباط و گفت وگو با نوجوانان

حرف هایت را به من بگو

1- به خاطر داشته باشید که اغلب ارتباط نوجوانان در سنین بلوغ کاهش می‌یابد و اسرارشان را کمتر با والدین خود مطرح می‌کنند. این حالت بسیار طبیعی بوده و نباید با آن مخالفت شود.

 

2- به حرف‌های نوجوانان گوش فرا دهید و سعی کنید موضع آنها را درک نمایید. هیچ‌گاه سعی نکنید آنها را وادار سازید تا نظر شما را بپذیرند و قانع شوند.

 

3- هنگامی که فرزندتان با شما سخن می‌گوید، هر کاری دارید رها کنید و به سخنان او گوش دهید.

 

4- سعی کنید ارتباط‌های شما بیشتر تأیید کننده باشد تا مخالفت‌آمیز. هیچ‌گاه اشتباهات، ناکامی‌ها، رفتارهای ناشایست و سهل‌انگارهای آنها را عمده نکنید. به نقاط قوت آنها توجه کنید و درباره ی موفقیت‌ها، دلبستگی‌ها و رفتارهای شایسته با آنها گفت‌‌وگو کنید.

 

5- درباره ی علاقه‌های آنها صحبت کنید (از جمله: ورزش، اتومبیل، موتور).

هنگامی با آنها صحبت کنید که در صدد موعظه و آموزش چیزی به آنان نیستید. سعی کنید صحبت کردن فقط برای صحبت کردن باشد.

6- از پر حرفی خودداری کنید. سخنان تکراری، توضیحات بیش از حد، سوالات زیاد و صحبت‌هایی که باعث می‌شود فرزندتان احساس کند حوصله‌اش سر رفته است، پرحرفی محسوب می‌شود.

 

7- بکوشید احساسات نوجوانان را درک کنید. لازم نیست با آنها موافقت یا مخالفت کنید، فقط سعی کنید برخوردی داشته باشید که او بداند احساساتش را درک کرده‌اید، کاری نکنید که او ناراحتی خود را فراموش کند. گاهی اوقات، درک احساسات او آرامش لازم را ایجاد می‌کند.

 

8- هیچ‌گاه نسبت به سخنان نوجوانان واکنشی شدید نشان ندهید زیرا گاهی هدف آنها این است که شما را وادار به چنین واکنشی کنند. قبل از این‌که با آنها مخالفت کنید کمی فکر کنید حتی اگر لازم باشد پاسخ دادن به آنها را به تأخیر بیندازید تا فرصت کافی برای فکر کردن داشته باشید.

 

9- تلاش کنید فرصت‌هایی به وجود آورید که بتوانید با فرزندتان صحبت کنید (رساندن او به مدرسه، پزشک خانوادگی و کمک خواستن از آنها در کارهای خانه). برای صحبت کردن با فرزند‌تان باید با او باشید. حتی‌الامکان سعی کنید بعضی کارها را با همراهی فرزندتان انجام دهید، گرچه ممکن است او همیشه دعوت شما را قبول نکند. قرار دادن تلویزیون در اتاق فرزندتان، زمانی را که می‌توانید با هم سپری کنید، کاهش خواهد داد.

 

10- سعی کنید از داد و بیداد و جبهه‌گیری و مشاجره دوری کنید. هدف شما باید این باشد که گفت‌وگو را به سمت مصالحه پیش ببرید نه به سمت جنگ و دعوا. تا جایی که می‌توانید فرزندتان را در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت دهید و پاداش‌ها و مجازات‌هایی برای رفتارهای او مشخص سازید.

 

منبع: کلیدهای رفتار با نوجونان

دکتر دن فونتنل – با تغییر و تلخیص

+ نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 10:4 توسط میثم |


در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد ، بفرست براي ايرانيان تا يادمون بمونه چي بوديم

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 16:8 توسط میثم |

آنها که به هدف هایشان خیره می شوند...(تمرکز دارند) از مانع ها راحت و خوب عبور می کنند. باید هر از چند گاهی با خودمان قرار ملاقات بگذاریم و به این بهانه با هدف هایمان تجدید بیعت کنیم. این کار انگیزه مان را بیشتر می کند برای رسیدن. انگیزه های قوی چراغ قوه هایی هستند که هدف ها را برای ما روشن و قابل دید نگه می دارند و باعث می شوند انرزی ما بیشتر شود و اینطور است که حرکت ادامه دارد... حرکت! حرکت! حرکت! اندیشه های ما در اعمال ما معنا می شود و عمل های ما در هدف های ما.... و مهم ترینش اینجاست و مهم ترینش اینجاست که هدف نیز در طرح معنا پیدا می کند پس اندیشه های ما و اعمال ما باید طرحی را کامل کند و در راستای طرحی باشد همیشه یادمان باشد اگر طرحی نداشته باشیم در طرح دیگران قرار می گیریم...

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 10:18 توسط میثم |

 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم


ولي دل به پاييز نسپرده ايم


چو گلدان خالي، لب پنجره


پر از خاطرات ترك خورده ايم


اگر داغ دل بود، ما ديده ايم


اگر خون دل بود، ما خورده ايم


اگر دل دليل است، آورده ايم


اگر داغ شرط است، ما برده ايم


اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير


از اين دست، عمري به سر برده ايم

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 14:28 توسط میثم |

كسي كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مي پوشاند. (امام علي «ع»)

كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقي)

كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد. (ضرب المثل آلماني)

نگارش انديشه ها، سرمايه آينده است. (ضرب المثل اسپانيائي)

قيمت و ارزش هر كس به اندازه كاري است كه به خوبي مي تواند انجام دهد. (امام علي «ع»)

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن. (شكسپير)

ادامه مطلب هم وجود داره 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 11:49 توسط میثم |

 

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود
از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....
ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ...
تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ...
وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!!
متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ...
و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!

چهار چیز قابل جبران نیست:
سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 11:32 توسط میثم |

" آمديم که زندگي کنيم" 

آمديم که زندگي کنيم

بسياري از اوقات حوصله انجام دادن يه کار جدي رو نداري.ترجيح ميدي کاري انجام بدي که نيازي به زياد فکر کردن،نداشته باشه.اصلا خسته شدي از اين همه اتفاقات ساده و عادي روزمره و دلت مي خواد مدتي فقط وقت بگذروني.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 12:34 توسط میثم |

دروغ اولین وبزرگترین دشمن زندگی

همه دوست دارند بهترین زندگی را داشته باشند

هنر زندگی چیست؟

ابزارهای که از لحظه تولد انسان در اختیار او قرار گرفته اند

مثل عشق،محبت وغیره تا بهترین زندگی را داشته وهدف

خود از زندگی را بداند وشکل استفاده از ان را هنر زندگی می گویند

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 11:8 توسط میثم |

 

 

حقیقتی به نام " مرگ "

 

مرگ بخشی از زندگی است. شما به عنوان یک انسان ، حاضر نیستید با مرگ کسی مواجه شوید در صورتی که این مساله بخش بزرگی از زندگی ما را تشکیل می‌دهد.اگر تجربه ی شخصی از مرگ داشته باشید، می‌دانید که احساس اندوه عمیقی به خانواده فشار می‌آورد. اندوه هر شخصی متفاوت از دیگری است و هیچ دو نفری تجربه ی مشابهی در این زمینه نخواهد داشت.

 

مدت زمان این غم و اندوه برای هر شخصی فرق می‌کند. این‌جا ما در مورد روش‌های درست و نادرست عزاداری بحث نمی‌کنیم، بلکه کنار آمدن با آن چیزهایی که‌ در زندگی‌مان دوست‌شان داشته‌ایم ولی از دست‌شان داده‌ایم مورد بحث است.

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 12:23 توسط میثم |

گنجی به نام "مادر"

 

 

 

امروز وقتی مادرم در حال آماده کردن سفره ناهار بود گوشه ای نشسته بودم و به او نگاه می کردم. همیشه دلم می خواست برایش کاری کنم تا ذره ای از زحماتش جبران شود. با خودم می گفتم چه طور می توانم ارزش زحمت های او را درک کنم. در همین اندیشه بودم که ناگهان فکری به سرم زد و تمام وجودم را لرزاند. اگر قرار بود روزی به خاطر زحماتش مزدی می گرفت چه می شد؟

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 12:5 توسط میثم |

- بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها
- بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند
- بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند
- بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند
- بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند
- بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند
- بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند
- بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند
- بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند
- بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند
...................................

...........................

....................

 ادامه مطلب لطفن


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 17:55 توسط میثم |